طاووس بهشت

المهدی طاووس اهل الجنة

 

آمد

بالاخره

آمد

ازپشت قله های سپیدسار

بوی بهارمی داد

نه...خودبهار بود

برای رسیدن بهار :

تنها شگفتن یک گل کافی است !!

+نوشته شده در جمعه ٧ فروردین ۱۳۸۸ساعت٩:٢٩ ‎ق.ظتوسط امیر امین الرعایایی | نظرات ()

آقای من این من نیستم که یک یک این جملات ، کلمات یاحتی حرف هارا می نویسم این خود شمایید!خودشمایید که مرا باز دراین هیاهوی دنیا باز به کنج اینجا می کشانید و حرف ها، کلمات و جملات را جاری می کنید در اعماق وجودم .....!!!

و باز چه آسان می روم و باز شمارا ، نوشته هارا ، و حتی خودم را هم فراموش می کنم تا دوباره حسی غریب که بوی غربتی آشنارا در درونم حیاتی دوباره می بخشد سراغی از این گوشه گوشه های آشنای جدا افتاده ازخودم بگیرم باز هزاربارکه نه بلکه هزاران بار تکرارکنم که این من نیستم که می نویسم این شمایید آقا!!!!!!!

بعد التحریر:

درروایت است که زمین بی حجت خدا باقی نمی ماند !!و امام زمان هم لحظه لحظه در زندگی ما هستندبا ما و در کنارما و به یاد ما و ما؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟!!!!......

+نوشته شده در جمعه ۱٦ اسفند ۱۳۸٧ساعت۱٠:٠٥ ‎ب.ظتوسط امیر امین الرعایایی | نظرات ()

دوباره فصل امتحانات آمد...دوباره فصل نوشتن و سیاه کردن برگه های امتحانی برای گرفتن نمره و قبولی...!! اما انگار یادمون رفته که ما هر روز داریم یه امتحان تازه رو که خدا معین کرده میدیم و آخر هر هفته ام کارنامه هامون می رسه دستت !!! میدونم گاهی نمره های دوستا و شیعیانت کم میشه.. گاهی تک میارن!!گاهی ام تامرز رفوزه شدن پیش میرن ...!! اما میدونم که اونا تو رو خیلی دوس دارن!! اما چیکار کنن که یادشون رفته دارن هر روز امتحان میدن؟؟؟!!!! کمکشون کن ای بهترین و آخرین معلم پاک و معصوم.....        

 

+نوشته شده در یکشنبه ۱ دی ۱۳۸٧ساعت٧:٤٠ ‎ب.ظتوسط امیر امین الرعایایی | نظرات ()

چشمی به در دوختم و

چشمی به پنجره

شایدتنگری ...!

آغاز بی صدای فریادی و

فریاد بی صدای آغازی

شایدتلنگری...!

اما باز

هرذره ام به تمنای تو

بی تاب می شود

شاید تلنگری...!!

+نوشته شده در دوشنبه ۱۳ آبان ۱۳۸٧ساعت۱٠:٢٤ ‎ب.ظتوسط امیر امین الرعایایی | نظرات ()

هوا دوباره گرفته، ابرهای تیره آسمان را سیاه پوش کرده اند و خورشید نیز خاموش گشته ... هوا هوای باران است ... صدای چکاچک باران را از ناودان چشم هایت نمی شنوی؟؟؟!! اینجا کوزه های شکسته تشنگی را فریاد کرده اند ...

                                                                ﷼﷼﷼

سلام آقای بارانی ..

 .. آقای باران ها ..

.. سلام ای معنای باران ...

ای ترنم باران ..

وقتی ضرباهنگ ضربات قطرات باران را بر گونه های نقره گونه پنجره حس می کنم .. دست می گشایم تا دوباره یک پلک آن را بازبگشایم تا شاید ببینم بغل بغل شکوفه ی نرگسی را در آغوشت ..اما هرچه بیشتر دستم را جلو می برم انگار از تو از پنجره از باران از ... دور می شوم اما آقای من نگاه کن مرا که نه شهر را.. همه چتر ها را برزمین گذاشته اند ...نمی خواهی بباری ؟؟؟؟؟!!

+نوشته شده در سه‌شنبه ۱٦ مهر ۱۳۸٧ساعت۸:۳٠ ‎ب.ظتوسط امیر امین الرعایایی | نظرات ()

دلم تنگه برات..نیگاش کن همبن طور داره دل دل می زنه...دیگه نمی دونم چی بهش بگم چی صداش کنم که آروم بگیره..انگار اونم زده به سیم آخر..آخر یعنی همون رومی روم یا زنگی زنگ؟؟‌!! نه آخه مگه دلم زنگ می زنه..آره..انگار زنگ زده اما از آهن که نیس دل هرچی بشه..هر چی باشه بازم دل..دل دل می زنه برات..صدات می کنه..صدات می کنم صداش می کنم..تو هنوز در سکوتی؟ شایدم اشکال از گوش منه ..این روزا حس می کنم دارم کر می شم لال می شم کور می شم اما اون هنوزم داره برات دل دل می زنه..تو بگو..تو بگو باهاش چیکار کنم اگه این جمعه ام اومدو تو...؟؟؟!!

 

+نوشته شده در دوشنبه ۱ مهر ۱۳۸٧ساعت۱۱:٠٥ ‎ق.ظتوسط امیر امین الرعایایی | نظرات ()

این روزها که می گذرد ، هر روز

احساس می کنم که کسی در باد 

                                     فریاد می زند

احساس می کنم که مرا

از عمق جاده های مه آلود

یک آشنای دور صدا می زند ...

(مر حوم قیصر امین پور)

                                                        ***

در انتظار تو عقربه های ساعت را ثانیه به ثانیه ، دقیقه به دقیقه و ساعت به ساعت می شمارم  و با هر تیک تاک آن دوباره یاد آن روزی می افتم که تو آمده ای و در هر کوی و برزن عطر نرگس ات پیچیده

یاد آن روزی که کلاغ نیز سپید پوش می شود ...

یاد آن روزی  که به هر گوشه ای نگاه می کنی دسته دسته گل می شکفد و زمین آغوش گنجینه هایش را به رویت می گشاید ...

یاد آن روزی که همه ی طوفان ها را در پرانتزی گذاشته ای و سبزترین نگاهت را هدیه داده ای به آن هزارها هزار دانه ای که در فراق تو نشکفته مانده اند ....  

راستی من آن روز کجا هستم؟؟؟؟؟؟!!

+نوشته شده در جمعه ٢٢ شهریور ۱۳۸٧ساعت٥:٠٥ ‎ب.ظتوسط امیر امین الرعایایی | نظرات ()

در اینجا

روح های خسته و زخمی

روح های ارغوانی رنگ

روح های مانده در گردای بدبختی

به خواب مرده ای مانند

و تو ... همین جایی

در اینجا که

شقایق را به دست باد بسپارند

تمام روشنایی ها

به سوی شب

به سوی تاریکی

راه بگشایند

تو ... همین جایی

همین چند گاه پیش بود انگار

دیوار دل من نیز

آجر به آجر

ریخت در حسرت دیدار تو

و تو ... همین جایی ... !!!

+نوشته شده در چهارشنبه ۱۳ شهریور ۱۳۸٧ساعت۱:۳۸ ‎ب.ظتوسط امیر امین الرعایایی | نظرات ()